نشستم تا نویـــسم شعر مادر
کنم طــــــرح غزل یا مثنوی سر

قلــم گفتــــــا قســم بر کردگارم
تــــــوان وصف مــــــــادر را ندارم

که مادر سایهء از ذوالجلال است
زبانم در بیانش گنگ و لال است

درو دیوار منزل با زبان شد
به توصیفش زمین و آسمان شد

ز نقش فرش و از دیوار خانه
صدا می امد هردم عاشقانه

صدای کار بی همتای مادر
صدای کفش های پای مادر

صدای ناز هایش در شبانه
به فرزند عزیزش جاودانه

صدای گریه و عذر و نیازش
به درگــــاه خدای بی نیازش

به فرزندان خود با چشم گریان
دعا میکرد بر درگاه سبحان

صدای مژه هایش را شنیدم
محبت را ز لبهایش شمیدم

به هر سو دیده ام افتاد دیدم
ز مــــهر مادرم ارشاد دیدم

جهان تصویر مادر شد به چشمم
تجلی گاه داور شد به چشمم

یقینم شد که پس از کردگارم
بود مـــــادر خدای روزگارم