دلنوشته های یک یتیم


درد  تنهایی  عجیبه

با   پوستت و گوشتعجینه

رسم یتیمی همینه

بزرگ شی بابات نبینه

جسم بابات زیر خاکه

دلخوشیت یه سنگ قبره

آرزوهات ،این چنینه

که وقتی ،دلت گرفته باشه

بابایی جون پُشتت  باشه

بیاد و پیشت بشینه

دست ،روی سرت بزاره

به روی صورت ماهت  گل بوسه ای بکاره

از روی  چشم قشنگت

قطره اشکاتو بچینه

دلخوری از این زمونه

چرا تقدیر بی بهونه

خونه توکرده  ویرونه

سهم  ما فقط خزونه

بابا  رفت، خدا میدونه

 

بابا:

رفتی و خدا بهمرات

قربون برق تو چشمات

فدای  موی سپیدت

حیفه که جسم رشیدت حیف که روی قشنگت

رفته زیر خاک و مونده این با لا تنها عزیزت‎ ‎