درد دلی از فرزند مادر مرده !

برای دلم می نویسم د رلحظه هایی که جایی برای تنگی نفس نمانده و احساس ، خود احساس غریبی میکند
 وای مادرم
وای مادرم
 و ای          مادرم
کجای ازل بود که جدایی از تو را پذیرفتم بی آنکه بدانم دشواری آن چیست و مکافات کدام نافرمانی جدایی ازدلم است
به خوابم می آیی هوایت به سرم می افتد وبه خوابم نیایی بیچاره می شوم
 خدایاعذاب الیمت را چشیدم و صبر را خسته کردم گاهی دلی شکسته گاهیی سینه ای سوخته گاهی چشمی افروخته و گاهی دلی مالامال از درد پیش روی دارم و جز به امداد تو ناامید م
مرابا خود ببر تا در کنارت لحظه ای باشم
  وفریاد جدایی را زمن بر گیر تا با تو صفیر عشق را خوانم
من از دردی کهن گویم که با مردم نمی گویم
واز خوا ب خیال انگیز رویت برنمی خیزم
وبا دیدارهربارت جدا از پرده اسرار خود مانم
 بیاای بهترین دردآشنای من
بیاای کوه غم هارا به پشت خود کشیده
به تاراج غم دلها خمیده
 من از سوز جگر سوز تمناهای احساست خبردارم
مرامادربه جایی باخودت بنشان که بی تو سربه سر دارم