آغوش تو همیشه ی من بود ..
اکنون که از آغوشت سر رفته ‏ام 
و زمان‏ها ، کودکی ‏ام را دزدیده ‏اند ..
مادر همین نزدیکی است تابش گهواره ‏ام ..
اگر بخواهی، باز به آغوشت باز می‏گردم ..
مادر ! خاطره لطیف دستانت، 
یادگار همیشه جاری در احساس من است
و نقش تو درقالب خاطره‏ ام هماره جاودان ..
هنوز گوش‏ هام بوی لالایی تو را می‏دهند
و چشم‏هام هنگام شب، سراغ قصه‏ های تو را می‏گیرند ..
مادر ! از همان آغاز که بوسیدمت 
و از همان آغاز که چشمانت را شناختم
دانستم در پاغ بهشت ایستاده ‏ای 
که تمامت بوی بهشت می ‏داد ..
صبر در تو خلاصه می‏شود که مادر صبری ..
زنی که سمبل زایش است ، افتخار از نام تو دارد ..
مادر! وقتی که گنجشک‏ها دزدانه از دیوار خانه بالا می‏روند
که بر بلندجای، آمدن بهار را فریاد کنند،
وقتی اجاق گرم تابستانی شعله می‏افروزد
و وقتی درختان از ترس زمستان روی زرد می‏کنند،
در دالان زمان هر کجا که باشم تو همیشه ‏ام خواهی بود ..
گوشه‏ ای که تویی، خورشید،
گوشه‏ ای که منم، آسمان
گوشه‏ ای که تویی، باد ، 
گوشه‏ ای که منم، قاصدک ..
گوشه ‏ای که تویی، نگاه
گوشه‏ ای که منم، لبخند
گوشه ‏ای که تویی، منم ..


{ حبیب مقیمی }