تبلیغات
عشقم مادرم پُشتم پدرم - مطالب حسین

عشقم مادرم پُشتم پدرم

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

مادر، اگر دعای شبانگاهیت نبود

من در لهیب آتش غم می گداختم

مادر، اگر گناه نبود این به درگهت

بی شک تو را به جای خدا می شناختم


نشستم تا نویـــسم شعر مادر
کنم طــــــرح غزل یا مثنوی سر

قلــم گفتــــــا قســم بر کردگارم
تــــــوان وصف مــــــــادر را ندارم

که مادر سایهء از ذوالجلال است
زبانم در بیانش گنگ و لال است

درو دیوار منزل با زبان شد
به توصیفش زمین و آسمان شد

ز نقش فرش و از دیوار خانه
صدا می امد هردم عاشقانه

صدای کار بی همتای مادر
صدای کفش های پای مادر

صدای ناز هایش در شبانه
به فرزند عزیزش جاودانه

صدای گریه و عذر و نیازش
به درگــــاه خدای بی نیازش

به فرزندان خود با چشم گریان
دعا میکرد بر درگاه سبحان

صدای مژه هایش را شنیدم
محبت را ز لبهایش شمیدم

به هر سو دیده ام افتاد دیدم
ز مــــهر مادرم ارشاد دیدم

جهان تصویر مادر شد به چشمم
تجلی گاه داور شد به چشمم

یقینم شد که پس از کردگارم
بود مـــــادر خدای روزگارم


بنازم قلب پاکت

بنـــازم قلب پاکت مـــادر مــــن

بگــردم دور خاکت مــادر مــن

سیــاه شد روزگار من سیاه شد

خــدایا مــادرم از من جدا شــد

فلک با من چرا این ناروا کرد

که یکدم مادرم از من جدا کرد





پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم

فرشته ها هم میتوانند مرد باشند...........




  سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ،

سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم......



همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که باهربارتراشیده شدن،کوچک و کوچک تر میشود . . .


ولی پدر . . .


یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ،

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست .

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .


بیایید قدردان باشیم . . .

                                          به سلامتی پدر و مادرها


واینم تقدیم به مادربزرگ عزیزم که دوروز پیش سومین سالگرد دوریش  بود...


دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلند تر است...


    دوستت دارم باتمام وجودم...




مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».

پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

 

پدر



کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد؛ اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته‌ات دست‌هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
– فرشته‌ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود؛ اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد، می‌توانی او را مادر صدا کنی.


تقدیم به مادر 

قلمم راست بایست!

واژه ها ...گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»

امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم!

تو کجایی مادر...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

جانِ من حرف بزن!

امر بفرما مادر..

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست 

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

مادر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!

جانِ من زود بیا

بغلم کن مادر...!

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...

مادرم...مادر خوبم

به خدا دلتنگم!

رو به رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار...

تو که باشی مادر!

دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...

گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف!

آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو.                            

 

 

 

دلنوشته ای از امیر علیپور:

سلام

سخنی با شما دوست عزیز :

دیروز به مادرم زنگ زدم

بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم

نمی خواهم ارتباطمان قطع شود

هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم

تلفنش بوق میزند

بوق میزند

بوق میزند

وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است

الان یک سال میشود هر وقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم

شماره بیرون را هم ندارم زنگ بزنم بگویم " به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده "

دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته بیرون

امروز بهش زنگ بزن

برو پیشش

باهاش حرف بزن

یک عالمه بوسش کن

صورتتو بچسبون به صورتش

محکم بغلش کن

بگو که دوستش داری

و گرنه وقتی بره بیرون خیلی باید دنبالش بگردی

باور کنید بیرون شماره ندارد

 


همیشه حسرتِ نقّاشها تجسم توست

تویی که صاحب امـضایِ پایِ هر اثری...




همه پیوندها