تبلیغات
عشقم مادرم پُشتم پدرم - مطالب برادر

عشقم مادرم پُشتم پدرم

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

امام: پدر، مادر، برادر


داداش ببین اشکهای رو گونه هام
دوس دارم دستاتو بزاری رو شونه هام
میخوام بدونی دلیل گریه هام
میخوام بشنوی حق حق گریه هام
بیا و ببین که شب و روزم یکی شد
داداش دوباره باز دلم تنگ مادر شد
داداش تنها تویی مرهم دردام
میخوام بزارم رو پاهات سرم
داداش فدات بشه این جون ناقابلم
ببین که نمیده گریه امونم

دلنوشته: العبد (حسین)


لب اب روان و سایه بید

نشسته خواهرانت دل به امید

به امیدی برادر را ببینند

دمی اهسته پهلویش نشینند

  سفر مشکل فراق یار مشکل

به ناچاری دمی این بار بر دل

زکو افزون بود این داغ فراقش

عجب دانم این بار بر دل

زبان حال پدر مادر

خداوندا گلی دادی امانت

اول دادی دوم بردی از چه بابت

اول دادی مرا دل شاد کردی

دوم بردی که سوزان تا قیامت

بسی نالید غروب امد به یاد باقر جان عزیز

رود جانم

غریبی رو چطور طاقت بیارم

چطوری سر بلند کنم بگردم

تو بینی افتخار و اعتبارم

منبع: شعر های ناب


روزگار غزل و غم انگیز رسید
گریه کن جان برادر به تو پاییز رسید

گریه کن جان برادر ، خبرت را دارم
از چپ و راست به تو حادثه یکریز رسید

متمدن شده ایم و خبر از جنگی نیست
آتش صلح به پیراهن جالیز رسید

آی ای ناجی بن بست ترین معجزه ها
سیصد و سیزدهت باز به چنگیز رسید

یله كن جان برادر ، خبری نیست بخور
آش كشكی است كه انگار به ما نیز رسید

ما مترسك شدگان اهل بهاریم ولی
قسمت این بود به ما خش خش پاییز رسید ..


یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره‌اش بیرون آمد متوجه پسربچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزد و آن را تحسین میکرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست، آقا؟

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین‌جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی میخواهد بکند. او می خواست آرزو کند، که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
“کاش من هم یک همچو برادری بودم”.
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
“اوه بله، دوست دارم”.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق میزد، گفت: “آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟”
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او میخواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: ” بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید”.
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز برنمیگشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد:
“اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد.. اونوقت میتونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه‌های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی”.
پل در حالی که اشک‌های گوشه چشمش را پاک میکرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.


تقدیم به برادر بزرگوارم

 همچنین تقدیم به برادران دینی و مجازی خودم

برادر هم کیش من هم خون من همراز
تویی بهترین دوست و یار من همراه من همراز
وجودت برایم پر از احساس است و خاطره ساز
تو خواستی برایم بهترین را به هنگام راز و نیاز 
تویی که کردی مرا مجنون ای بهترین آواز
تو بهترین ترانه ای با نوایی دلنواز
تویی که بهترین بیتی از اشعارم تویی سرفراز
تویی تو اوج ابیاتم تو هستی برایم آوازی گوش نواز

شاعر: العبد ( حسین)




همه پیوندها