تبلیغات
عشقم مادرم پُشتم پدرم - مطالب ابر عشقم مادرم پُشتم پدرم

عشقم مادرم پُشتم پدرم

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

همیشه حسرتِ نقّاشها تجسم توست

تویی که صاحب امـضایِ پایِ هر اثری...



اینکه در خـــاکــــ خفـــته آســـوده

 

مـــادری خــــوب و مهـــــربان بــــوده

 

رنـــــج بسیــــار او کشــــید به عمـــر

 

پیـــــرو حــــق و انبــــــیا بـــــــــوده

 


پس از مصیبت در، در بدر شدم ، مادر  همین که از خبرت با خبر شدم مادر  نوشته اند : چهل تن به یک نفر من هم  اسیر صورت آن یک نفر شدم مادر  میان شعله ی آتش چه آمده به رخت  که من ز داغ رخت شعله ور شدم مادر ؟  چه آمده به سرت ؟ باز چهره پوشاندی !  دوباره زخمی زخم بصر شدم مادر ؟  حسن نگاه به دیوار خانه می نالد:  شهید روضه ی مسمار در شدم مادر!  نشسته ام .. که تو شب ها دگر نمی خوابی  شکسته ام ز غمت، پیر تر شدم مادر  رهم دهید به خانه که بی لیاقت من  به روضه خوانیتان مفتخر شدم مادر  دعا کنید برایم به حق چادرتان  نیازمند دعای سحر شدم مادر  شما که عازم راه سفر شدی مادر،  پس از شما چقدر در بدر شدم مادر

برای دیدن اینفوگرافیک فوق، بر روی عکس کلیک کنید۔

 

پس از مصیبت در، در بدر شدم ، مادر

همین که از خبرت با خبر شدم مادر

نوشته اند : چهل تن به یک نفر من هم

اسیر صورت آن یک نفر شدم مادر

میان شعله ی آتش چه آمده به رخت

که من ز داغ رخت شعله ور شدم مادر ؟

چه آمده به سرت ؟ باز چهره پوشاندی !

دوباره زخمی زخم بصر شدم مادر ؟

حسن نگاه به دیوار خانه می نالد:

شهید روضه ی مسمار در شدم مادر!

نشسته ام .. که تو شب ها دگر نمی خوابی

شکسته ام ز غمت، پیر تر شدم مادر

رهم دهید به خانه که بی لیاقت من

به روضه خوانیتان مفتخر شدم مادر

دعا کنید برایم به حق چادرتان

نیازمند دعای سحر شدم مادر

شما که عازم راه سفر شدی مادر،

پس از شما چقدر در بدر شدم مادر


نرومادر 
نرو ای همدم تنهایی بابا، مادر

می شود بعد تو بابا تک و تنها، مادر

چه مگر بر سر تو رفته در آن کوچه ی شوم

پس از آن حادثه افتاده ای از پا، مادر

آخرین بار که گیسوی مرا شانه زدی

لرزه دست تو لرزانده دلم را مادر

من و بی مادری ، ای وای، برایم زود است

کاش می شد که از اینجا بروم با مادر

سید محمد جواد شرافت

 
درد دلی با بقیع
 

    من عاشق و سرگشته ى كوى تو هستم
    دلداده ام، دیوانه ى روى تو هستم

    یا فاطمه! دایم ثناگوى تو هستم
    هر سو روم، بینم كه در سوى تو هستم

    عقده ز قلبم وانشد اى واى ازاین غم
    گم كرده ام پیدا نشد

    اى عاشقان! من نوگلى گم كرده دارم
    چون مرغ بسمل از فراقش بیقرارم

    اندر مدینه، جستجو گردیده كارم
    یا رب! سحر كى مى شود این شام تارم؟

    عقده ز قلبم وانشد اى واى ازین غم!
    گم كرده ام پیدا نشد

    گاهى كنم رو جانب قبر پیمبر
    گاهى ز غم كوبم به دیوار بقیع سر

    سر مى كشم در جستجویش من به هر در
    آخر كجا هستى بگو مظلومه مادر؟

    عقده ز قلبم وانشد اى واى ازین غم!
    گم كرده ام پیدا نشد 

    اى جان فداى دیدگان خونفشانت
    اى من بمیرم بهر قبر بى نشانت

    آتش چسان زد غاصب حق آشیانت؟
    گوید (فراز) اندر غم و درد نهانت:

    عقده ز قلبم وانشد اى واى ازین غم!
    گم كرده ام پیدا نشد! گم كرده ام پیدا نشد!

    فراز

 
فهرست غم

    دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نیست
    دل اگر نشكند از ماتم او، جز ِگل نیست

    خون و اشك از دل و از دیده ما مى‏جوشد
    فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

    عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است
    قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

    رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
    با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

    اثر دست ‏ستم از رخ نیلى نرود
    هرگز از یاد على، ضربت‏ سیلى نرود

    با على راز نگفتى تو زبازوى كبود
    باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

    شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا
    مرگ جانسوز چرا؟ دفن غریبانه چرا؟

    داغ ما آتش و میخ در و سینه است هنوز
    مدفن گمشده در شهر مدینه است هنوز

    قاسم نصیر پور


از دور می­رسد غم آوای نِی، پدر!


گویا مرا صدای تو می­خواند ای پدر!


جملاتی در وصف پدر

با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه…
اتفاقا” دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الف
یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا
با اینکه میدونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباهه
گفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد …
… … … تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم میشه بابا ولی …
اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری …

 

من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .

ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم .

 

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر…

 

راحت نوشتیم بابا نان داد !
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ، برای نان همه جوانیش را داد …

 

ســـَــر ســُـفره چیزی نبود . . .
یــخ در پــارچ
و
پدر هــر دو آب شــدند !
چــه دنــیای بی رحمــیست . . .

 

پدر مثل خودکار می مونه
شکل عوض نمی کنه
ولی یه دفعه می بینی که نمی نویسه

مادر مثل مداد می مونه
هر لحظه تراشیده شدنشو می بینی
تا اینکه تموم می شه

 

خدایـــا !!!
به بزرگیـــــت قســـم…..
توعکس های دست جمعی….
جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار…..
آمیـــــن

 

دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته

 

گفــت : با پدر یه جمـــله بســـاز
گفتــم: من با پدر جمله نمیســازم ،
دنیــــــــامو می سازم

 

پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی … چه کسی ، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ “پدرت”را می پرستیدی……

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه… و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

 

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره




پدر
شور عشقت هست  در قلبم ای پدر
گرمی لبخندهایت هست در ذهنم ای پدر
مهربانی هایت همواره در من جاری است
ساز آوای صدایت هم همیشه با من است
از تو از عشق تو لبریز هستم ای پدر
من برای دیدنت با سر دوانم ای پدر
زندگی یعنی پرواز در آغوش تو
مرگ یعنی من بدون عطر تو
حرف آخر را برایت مینویسم ای پدر
با تو بودن را دوست دارم ای پدر

 


 پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستاده ای امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانیِ گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حَلق ات
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد، همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن، به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است، ابتدای خودت

سه روزِ بعد، در افلاک دفن خواهی شد
کنار قلب پدر، خاک کربلای خودت



  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

همه پیوندها